تولد نفسم

نفسم ،امروز تصمیم گرفتم وبلاگی درست کنم برای خاطرات من و تو و بابایی ، شما الان درست شش ماه و نیمه هستین و معجزه زندگی من و بابا مجید چون واقعا دنیا اومدن و سالم بودن تو طبق گفته خانم دکتر معجره بوده و ما از خدا به خاطر این معجزه زندگیمون سپاسگذاریم...خدایا به خاطر تمامی زیباییهای زندگی ام شکرت می کنم.

عزیزم ،تو درست ساعت نه شب چهارم فروردین1393تو بیمارستان شهریار تبریز دنیا اومدی و تمام زندگی من و بابایی شدی،البته به خاطر مشکلی که برای من پیش اومده بود عمل سزارین یه ساعتی بیشتر طول کشید که این باعث ناراحتی بابایی و خاله پروانه و خاله نوشین که همراه ما بودن شد اما شکر خدا خانم پرستار تو رو سالم تو آغوش من و بابایی گذاشت و اینم اولین عکسی که ازت گرفتیم

 


 

اولین بار اشکای بابایی رو وقتی تو رو بغل گرفت دیدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من بابایی از اولین روزای ازدواجمون تصمیم داشتیم اگه صاحب دختر شدیم اسمشو سارا بذاریم و اینطوری تو شدی دنیای من و بابا مجید

 

روزای اول زندگیت یه دختر کوچولوی ساکت و نازی بودی اما بمیرم برات از روز دهم نفخ زیادی داشتی و از این رو خیلی اذیت میشدی درست تا روز چهلم شبا از ساعت هفت ، هشت تا ساعت حدود یازده یه بند گریه میکردی و ما برا ساکت کردنت هر کاری می کردیم اما فایده ای نداشت فقط می خواستی بدون توقف شیر بخوری و تا مگر دو رو بر ساعت یازده خوابت بگیره و راحت بشی البته از همون روز اول شبا خوب می خوابیدی و تا الان تنها دو سه شب دیر وقت ساعت دو یا سه نیمه شب خوابیدی اونم به خاطر تبی که تو واکسن دو ماهگی و چهار ماهگی داشتی ، یه بار هم تو خونه خاله نوشین اینا به خاطر اینکه صبح زیاد خوابیده بودی شب ساعت سه خوابیدی.

به خاطر گریه هایی که تا روز چهلم داشتی و ما زیاد بغلت میکردیم تا آرومت کنیم یه کم بغلی شده بودی البته من خودم اعتقادی به بغلی شدن کودک ندارم چون خونده بودم که تا یک سالگی نوزاد بغلی نمیشه و هر چه قدر بغل خواست باید بدی چون به محبت و آرامش نیاز داره اما تا شش ماهگی اصلا آروم نبودی و همش نق می زدی و گریه می کردی  دوست داشتی بغلت کنیم و کل خونه رو بگردونیمت تا همه چی رو ریز برسی کنی گاهی حتی تو بغلمون هم همش گریه می کردی ، با غیر من و بابایی که اصلا رابطه حسنه نداشتی و کلا غریبی می کردی و کل فامیل تو حسرت بازی با شما مونده بودند اما خدا رو شکر از ماه ششم به بعد بهتر و آرومتر شدی و با دیگران می تونی رابطه برقرار کنی و راحت باشی و گریه هات خیلی کم شده و جاشونو شیرین کاریات و خنده هات پر کرده ...بمیرم برای اون خنده های شیرینت که برای من یه دنیا هستن

 

اینا هم چند تا عکس از یک ماهگی و دو ماهگیت

 

 

 

 

 

 

 

 

تو ماه سوم دیگه کم کم نفخ روده هات بهتر شد و شبا که قبلا با آه و ناله میخوابیدی آرام و راحت خوابیدی و تو سه ماه و ده روزگیت یه روز که گذاشتمت رو زمین رفتم آشپزخونه  تا برگشتم دیدم دمل شدی و از اون روز دیگه تو خواب مشکل دمل شدنت رو داشتیم تا میخوابوندمت یه ده دقیقه دیگه بر میگشتی و از خواب بلند میشدی و باز دوباره باید میخوابوندمت و این کار تا صبح ادامه داشت تا این که دکتر گفت دور و برت بالش بچینیم اولش میترسیدم برگردی و بیفتی رو بالش و خدا نکرده خفه بشی اما دو سه روز که امتحان کردم دیدم خوب جواب میده تا میخوای برگردی به بالشها بر میخوری و دوباره بر میگردی سر جات یا تو همون حالت یه وری می خوابی البته بالشها رو زیر تشکت میزاشتم که سر نخورن از وقتی دمل شدی ترسیدم و تو تختت نخوابوندمت ورو زمین میخوابیدیم اما الان دیگه تو تختت میخوابی

 

 

راستی یادم رفت بگم از ماه سوم به بعد دیگه آهنگ مورد علاقت رو که با اون آرام میخوابیدی (سشوار)رو قطع کردیم و هم تو راحت شدی هم من

 

اینجا تو گل سرخ خوابوندیمت آخه شنیده بودم اگه اولین تابستان کودک رو تو گل سرخ بخوابونی گرما زده نمیشه ، شکر خدا تو هم اولین تابستونت گرما زده نشدی

 

 

 

 

و اینم چند تا عکس از سه ماهگی و چهار ماهگیت

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 170 بازدید
majid

salm alah saghlasin

الینا

واقعا که نازه....................

samira

,واقعا دختر نازی دارین الهی همیشه سالم و سلامت زیر سایه پدر مادرش باشه.

سارا

چه دختر نازی...خدا براتون حفظش کنه[گل]