ماه دهم زندگی گل پونه ام

دختر گل مامان این ماه به چند دلیل دیر اومدم سراغ خاطراتت ، یکی به خاطر اینکه میرم سر کار و اوقات خلوت اصلا ندارم وزمانی که میام خونه یعنی همگی میاییم خونه ساعت شش عصر به بعده وبقیه وقت رو تا بخوابیم مشغول انجام کارای خونه یا کارای خانم خانما هستم،دیگری اینکه تو این ماه شدید مریض شدی وچهار روز بیمارستان بستری شدی و یه مدت طول کشید تا خوبه خوب بشی بمیرم برات خیلی اذیت شدی آخه دچاراسهال واستفراغ شدید شده بودی اولین روزی که حالت بد شد روز جمعه اول صبح موقع شیر خوردن بود اولش فکر کردم چیز مهمی نیست و اتفاقی حالت بد شد اما دوباره ظهر استفراغ کردی و با بابایی زود بردیمت بیمارستان اطفال و دکتر گفت به خاطر اینکه زود آوردینش اگه مراقبش باشین زود هم خوب میشه فردای اون روز به خاطر وخیم شدنت حالت دوباره بردیمت بیمارستان،این بار آقای دکتر گفت کی بهتون گفته اسهال و استفراغ تو یه روز خوب میشه ودوباره چند تا داروتجویز کرد،مگه میتونستی شربتهایی رو که دادن بودن بخوری تا چند قطره میذاشتم دهنت بالا می آوردی ،سه روز گذشت اما حالت خوب نشد شب وروز خواب نداشتی از درد مثل مار دور خودت می پیچیدی از اون شور و حال و شیطنت هیچی نمونده بود و بی حال روز زمین بودی ،فدات بشم مامانی نمیدونی چه جوری با دست سرمی رو که دکتر تجویز کرده بود و نشون میدادی هر چی میخوردی اصلا جذب بدنت نمیشد دیگه روز چهارم اداره از غم تو و بیخوابی داشتم داغون میشدم زنگ زدم دکتر اشرفیان ویه وقت گرفتم وبه خاله جون سفارش کردم که دوباره ببرتت دکتر ، دیگه ظهر ساعت دو ونیم بود  میخواستم بیام خونه که خاله جون زنگ زد و گفت  بستریت کردن نمیدونی خودمو چه جوری بیمارستان رسوندم تا رسیدم دیدم دارن بهت سرم وصل میکنند چه قدر داشتی گریه میکردی آخه نمیتونستن رگهات رو پیدا کنن خلاصه یعد اینکه چند جا رو دستات رو امتحان کردن آخرش نشد و رو پات سرم رو زدن ،چهار روز بیمارستان موندیم وتو این چهارروز سه شبانه روز رو فقط خوابیدی به علت خستگی و بی حالی نای بلند شدن رو نداشتی خدا خاله جون رو همیشه سلامت نگه داره خیلی زحمتت رو کشید حتی یه شب بیمارستان پیشمون موند تا من بلکه بتونم یه ذره بخوابم ،عزیزجون هم خیلی اذیت شد.الهی هیچ وقت بیماری سراغت نیاد و بار اول و آخری باشه که تو بیمارستان بستری می شی و اشالا هیچ پدر و مادری بیماری بچه اش رو نبینه ،خیلی سخته بچه ای عذاب بکشه و پدر مادر شاهدش باشن،خداروشکر الان حالت بهتر شده ومثل گذشته شدی دختر با نشاط مامانی

 

 

 

 

اینجا روزی بود که از بیمارستان اومدیم خونه ونسبتاٌ سرحال بودی اما لاغرتر شده بودی

 

 

 

البته این ماه تولد علیرضا هم بود درست شب پنج شنبه که صبح جمعه شما مرض شدین چه ذوقی کرده بودی تو تولد تا آهنگ باز میکردن شروع میکردی نانای کردن شده بودی جلب توجه مجلس

 

 

 

 

 

دیگه میتونی تنهایی رو پا وایسی و چند قدم راه بری اما نمیتونی کامل تعادلت رو حفظ کنی و می افتی زمین بلد شدی بای بای کنی بعد بیمارستان خیلی به من وابسته شدی تا مامانی رو میبینی دیگه همه رو ول میکنی ومنم روت خیلی حساس شدم علاقه شدید به چراغهای رنگی و چشمک زن پیدا کردی به خصوص شبا که میریم بیرون کلا میخوای چراغهای خیابون و مغازه ها رو نگاه کنی و با توپهات میتونی بازی کنی بلند کنی و پرتابشون کنی

 

 

 

 

 

دختر خوشگلم از خدا میخوام تنت همیشه سالم باشه و هیچ وقت مریضیت رو نبینم و همیشه شادو خندان عروسک زیبای من و بابایی باشی

 

 

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 133 بازدید
majid

قربونش برم ...دخمل بابایی

مهسا مامان رها

عزییزم...پس سارا جون مریض شده بوده...اخ که خیلی سخته مریضی بچه ها.. بازم خدارو شکر که اون روزای سخت تموم شد و الان دیگه خوبه خوبه[ماچ] ایشاا.. هیچ وقت ما مامانا مریضی بچه هامون رو نبینیم[رویا]

سارا(عاشقانه های 1مادر)

الهی بمیرم، امیدوارم دیگه هیچ وقت مریض نشه. آتریسای منم این ماه بیمارستان بستری شد هنوز وقت نکردم تو وب بنویسم اما خیلی سخت بود.بدترین چیز بیماری کوچولوهای معصومه